تبليغاتX
خط خطی های یه نی نی

خط خطی های یه نی نی

بابایی تو عشق منی

درد دل صدف

به نام اویی که چون تورا دارد...

امروز مینویسم از زبان قاصدکی رها...

درون باغی از زیبایی قاصدکی متولد شد که آرزوهای زیادی داشت...وامید داشت روزی به همه ی آرزوهایش برسد...قاصدک عاشق ساقه اش بود...چون هرچه ساقه اش بزرگتر میشد قاصدک هم با اوج بیشتری میرسید...واما امروز...دستی قاصدک را از ساقه اش جدا کرد...قاصدک در میان ناباوری دست در دست باد داد و به اوج آسمانها میرفت...خود قاصدک نمیدانست کجا میرود...در میان راه قاصدک به شیشه مینی بوسی خورد و بر زمین افتاد اما با کمک نسیم باد از زمین لند شد و دوباره به راهش ادامه داد...اما دوباره به دیواری خورد و بر زمین افتاد...این بار هم عزمش را جزم کرد و دوباره با کمک نسیم از زمین بلند شد...تا جایی ادامه داد که نمیدانست به آن کجا میگویند...قاصدک سید به دخترکی که اشک از گوشه چشمانش میچکید اما انگار خود متوجه نبود...

قاصدک چندین بار او را صدا زد...

-آهای دختر...آهااااااااااااااای با توأم...

اما هیچ جوابی نمیشنید...قاصدک تصمیم کرد به روح دخترک نفوذ کند و بفهمد که چه اتفاقی برای او افتاده است...که ناگهان بغض خفته در گلوی دخترک ترک خورد و آهی از اعماق دلش بیرون داد...و این بار دخترک بدون این که قاصدکی سوالی بپرسد چنین پاسخ داد :

-"صدفی بودم با مرواریدی زیبا برای بابام...اما شاید یک اتفاق باعث شد تا دیگر برایش زیبایی نداشته باشم...فقط بخاطر یک پیامک اشتباه...

شاید چند ثانیه بیشتر نشد که مرا از آغوش گرمش جدا کرد و در میان ناباوری از او جدا شدم...او رفت و من ماندم در گوشه ای از خیابان...نمیدانستم الان باید کجا بروم...اما میدانستم که به تکیه گاهه همیشگیم که گوشه ای از اتاقم است نیاز دارم...به راه افتادم...نه چیزی میشنیدم...نه میدیدم...فقط برای چند ثانیه صدای بوق مینی بوسی را شنیدم ...بعد از اینکه به من خورد من بر زمین نقش بستم...لحظه ای چشمانم را بستم به امید اینکه مرده باشم...اما دست کسی را روی بازوانم احساس کردم...چشم گشودم و دیدم 2دختر و یک مرد بالاس سرم هستند...به کمک دختر از زمین بلند شدم...فقط توانستم بگویم حالم خوب است...شرمنده...و به راهم ادامه دادم...دیگر نماندم تا سرزنش های راننده را بشنوم...به راه ادامه میدادم...اما در دنیایی دیگر قدم بر میداشتم...به خانه رسیدم و بدون توجه به مرد همسایه که روبه روی من ایستاده کلید درون قفل انداختم که او مرا خجالت زده کرد و گفت خسته نباشید...که تازه یادم آمد سلام نکردم...به زور آب دهان فرو دادم و سلامی کوتاه کردم و وارد شدم...پله ها را یکی یکی پشت سر میگذاشتم اما انگار هر پله چند دقیقه ای وقتم را میگرفت...بالاخره به اتاقم پناه بردم و خودرا در آغوش تخت رها کردم...منتظر او بودم...بالاخره زنگ زد...کلی با هم حرف زدیم...به او گفتم که دگر دوستش ندارم و نمیخواهم که ببینمش...اولش میگفت باشه و فلان و بمان اما بعد گفت باشه عزیزم همه چز تموم شد...حالا این او بود که جدی حرف میزد...صدای دور موتور ماشینش را میشنیدم که با چه سرعتی میرود...برایش اشک ریختم و التماسش را کردم که ماشین را از حرکت نگه دارد...این کار را کرد و گفت خب آخرین حرفت؟...

گفتم:پدر و مادر وقتی بچه ای به دنیا می آورند دگر نمیتوانند آنرا به خدا پس دهند و بگوین دگر بچه نمیخواهیم...این بچه به امید آغوش خانواده به دنیا می آید...تو هم وقتی به من گفتی نی نی و خودت شدی باباییم بهم قول دادی همیشه کنارم بمونی...پس چرا؟

اشک های زیادی ریختم و التماسش را کردم...و بالاخره صدای شکسته شدن غرورم را شنیدم...تا او دلش رحم آمد و مرا بخشید...و حالا دارم غصه میخورم که چرا هرچی بد بختی است باید برای من باشد؟..."

دخترک نگاهی به قاصدک انداخت...اما قاصدک ار فرط ناراحتی و اشکی که ریخته بود پرپر شده و از دنیا رفته بود...دوباره دخترک که صدف نامی بود آهی کشید و گفت هیچکس تحمل غصه های مرا ندارد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

این داستان نوشته ی خودمه...

آیا چرا؟!!!

قلم شکسته ی تنهاییم را با حسرت در دست میگیرم و به سوی جوهردانه آسمانیم میکشم...سیاهی آسمان به نوک قلمم رنگ میدهد...شروع میکنم به نوشتن...مینویسم...مینویسم از بهر تنهایی...

قلبی داد خدا به دستم...چیزی از خصوصیات قلب را بهم نگفت...فقط گفت مواظب باش از دستت زمین نیوفته...میشکنه...قلب داغ بود...مثل آتش...قلب پر بود...پراز حرف...قلب چیزی درونش گیر کرده بود...ساعتها گوشه ای نشستم و به آن نگاه کردم...هرزگاهی چیزی از گوشه اش میچکید که رنگ خون و بلوری مثل اشک بود...دگر طاقت نداشتم...کنجکاویم باعث شد تا از او بپرسم که چرا اینگونه است...

آهی در گلو بود که بیرونش داد...شاید همین بود علت سکوتش...

__"بودم در بطن کودکی 18ساله...از بهر امید برایش میتپیدم...امااو هر روز از من میخواست از کار بایستم و دگر به کارم ادامه ندهم...اما من وظیفه ام را از دست خدا گرفته بودم و نمیتوانستم از ان سرپیچی کنم...به او امید میدادم...اما او اندوهگین تر از آن بود که با حرف من آرام شود...روزها میگذشت و دل شکسته شده ی دخترک خردتر میشد...وهیچ کس نبود مرهم دلش شود...همه به جای اینکه یک تیکه از دل شکسته اش را بردارند و نه برای خود آن برای دلی شکسته ی دیگه استفاده کنن پا به روی آنها میگذاشتندو از روی آن رد میشدند...بیچاره دخترک...به دیواری تکیه دادو شمعی روشن کرد...شمع میسوخت و خاک دیوار بر فرق درخترک مینشست...شمع به انتها رسید و دامان دخترک را سوزاند...سر تا پای دخترک در آتش سوخت و خاک دیوار بر سرش آوار شد و همانجا به ابدیت پرواز کرد...هنگامی که میرفت بر لب من بوسه ای زود و گفت بالاخره خدا صدای اشکهایم را شنید..."

ناگهان از شدت ناراحتی قلب از دستم بر زمین افتادو آن بلور زیبای سرخه آتشین شکست...دگر نمیدانستم باید چکار کنم...خواستم از آنجا بروم که پایم به روی تیکه ای از آن خرده های قلب رفت...احساس کردم چیزی آتشین به قلب خودم فرو رفت...پاهایم سست شد و توان رفتن را از من گرفت...بر زمین زانو زدم و تکه تکه های قلب شکسته را جمع کردم و در جعبه ای نهادم...

نه بخاطر آنکه تصویر خودرا در ان میدیدم...بخاطر آنکه قلب دخترکی بود همچون خودم...

چرا باید دخترکی در چنین سن کمی آرزوی مرگ کند بجای آرزوی خوشبختی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

i-Love-You

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

نمیدونم چرا این شعر اینقدر تونست نظرم رو جلب کنه...واسه همین گذاشتمش اینجا تا شاید نظر شما را هم جلب کنه...

صدایی خفته از اعماق گلویم فریاد میزنه : سلاااااام....سلام به همه کسانی که هستند و من نمیبینمشون...

بعد از یک هفته حالم بهتر شدو تونستم دست به نوشتن ببرم...شاید بخاطر یه جمله از حرفایه بابایی بود...

بعد از چند روز باهاش حرف زدم...باهم قهر بودیم...سر مسئله ای که اصلا دیگه مهم نیست پس دربارش حرفی نمیزنم...

بابایی گفت : (صدفم تا حالا فکر کردی چه روزایی باید می بودی اما نبودی...؟؟!! )...اولش مکس کردم...فهمید منظورش رو نفهمیدم واسه همین گفت :( خیلی روزا و شبا بهت احتیاج داشتم و نبودی...)

الان دیگه کاملا منظورش رو فهمیدم...بهش گفتم آره خودم میدونم...گفت بگو...گفتم بیخیال...

خیلی روزا و شبا بودن که من میتونستم در کنار باباییم باشم اما نبودم...کوتاهی از من بود...اما خواسته کی؟؟ خواسته خدا...آدم وقتی به دنیا میاد خدا تقدیرشو مینویسه...خب حتمن اون روزا یا شبایی که پیشت نبودم خواسته خدا بوده...

دیگه یادم نمیاد ...

اما خوب میدونم اون روزایی که تو نبودی من چی میکشیدم...از درده تنهایی به گوشه ی اتاق تاریک و سردم پناه میبردم و فریاد آشکار بغضم رو خفه میکردم که مبادا کسی بشنوه و بخواد ازم بپرسه چته تو ؟! بعد من چی جواب میدادم؟! میگفتم دارم تو فراق باباییم میسوزم و اون داره یه گوشه دنیا خوش میگذرونه...

آره این نامردیه که بخوام بگم من تنها بودم و تو یه عالمه خوش بودی...میدونم توأم دست کمی از من نداشتی اما تنهایی اینقدر که واسه من سخت بود واسه تو نبود...چه شبایی که داشتم با مرگ دست و پنجه نرم میکردم و تو بی خبر بودی...

چه روزایی که تا شب گوشه این بیمارستان و اون بیمارستان بودم تا یه دکتر پیدا بشه و بفهمه درد من چیه...اون روزا که من درد میکشیدم تو کجا بودی؟

یکمم به فکر من باش...به فکر دختری 14-15 ساله که هنوز بچگی نکرده به درد و مرض و تنهایی روی آورد...

خیلی این چیزا واسه یه دختر بچه سخته اما من به عشق تویی که نبودی تحملشون کردم...تا شدم 18ساله و بهت رسیدم...اونجوری که خودم میخواستم تو بغلت گرفتم و با تموم وجودم فریاد زدم :

بابایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

به یاد مادر بزرگ

امروز نشستم سر عکسای کامپیوتر... داشتم عكس ها رو نگاه مي كردم كه به عكس هاي تو رسيدم

لبخندت اينقدر به نظرم زنده اومد كه دست بلند كردم تا لمست كنم

دستهايم از روي شيشه مانيتور چهره ات را لمس كرد و گلويم بي اختيار بغض كرد

چشم هايم را بستم و صدايت و خاطره هايت برايم زنده شد

مي دوني بعضي چيزها يعني در واقع خيلي چيزها هنوز زياد تغيير نكرده و مثل همون روزهاست كه كنارمون بودي

من هنوز همون دختر شلوغ و شيطونم...فقط با اين تفاوت كه ياد گرفتم پيش بعضي ها بايد جدي بود و مثل آدم بزرگ ها حرف زد در حقيقت نقابي هم براي خود دارم كه تو نداشتي ...

من هنوز هم شب ها وقتي خواب بد مي بينم دلم مي خواد يكي رو از خواب بيدار كنم اما جز تو (و گاهي بابایی) كسي هنگام بيدار شدن از خواب اون آرامش تو رو نداره...انگار هيچوقت خوابت عميق نبود و هيچ وقت از اينكه يكي بياد نصفه شب از خواب بيدارت كنه هول نميشدي...پس من سرمو مي كنم زير پتو و مدت طولاني تلاش ميكنم براي رسيدن به آرامش و خوابيدن

من هنوز هم وقتي دلم مي گيره مي رم تو اتاق بالا و درو قفل مي كنم ... با اين تفاوت كه گريه هايم بي صدا شده

(هنوز اون روز رو فراموش نميكنم كه ناراحت و گريون اومدم خونه . مامان اينا نبودن يكراست رفتم تو اتاق و درو قفل كردم و شروع كردم به گريه كردن . از اينكه  پشت در با استرس صدام ميكردي  حس عذاب وجدان مي كردم اما نميخواستم بگم كه چرا دارم گريه مي كنم.وقتي اين همه پله رو رفتي پايين و كارتن جوجه رنگي ها رو آوردي بالا دلم نيومد درو وا نكنم. حقيقتا كه حضورت حس امنيت و آرامش داشت . )

مي بيني من هنوز همون صدفم . من تغيير نكردم اين دنياي اطراف منه كه تغيير كرده و من خودمو باهاش وفق مي دم ...

كلافه م از اين شيشه مانيتور ... من خودت رو مي خوام ... صدايت را ، نگاهت را ، گرمي آغوش و حرارت دست هايت را

دعا مي كنم ، تلاش مي كنم ، تو هم كمكم كنم تا با روحي پاك و متعالي پيشت بيايم ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

دوباره مینویسم...

جایی پیدا نیست...

کسی دیده نمیشه...

یعنی هیچکس اونجا نیست...

اینا سوالات توی ذهنم بود....هنگامی که داشتم به آسمون چادر سیاه با طرحهای ستاره ای طلاییش نگاه میکردم...خوش به حالش...شاید خیلیا باشن که الان دارن به آسمون نگاه میکنن و مثل من بهش فکر میکنند...

کاش منم مثل آسمون بودم...

نه از بزرگ بودن میترسم...بزرگ بودن یعنی سر زبون بودن خاص و عام ...

اینم به نظر من بزرگترین فاجعه تو زندگیه یه نفره...

البته به نظر من...اما واسه شما دعا میکنم که روزی واسه خودتون بزرگترین بشید...

نبودم و ننوشتم...خیلیها پرسیدن چرا؟؟؟ اما دلیلی جز سکوت ندارم که پاسخ سوالهایشان باشد...

شرمنده...و این آغاز سکوتیست دردناک...

.

.

.

طاقت نمیارم...نمیتونم ساکت به صفحه نگاه کنم...دلم میخواد حرف بزنم...دلم میخواد جیغ بکشم و با فریاد بگم خسته شده بودم...

اما الان دیگه دیره...

همتون واسه کاری که کردم کلی دعوام کردید...تقصیر خودم نبود...اگه شما هم جای من بودید همین کارو میکردید...

شاید اگه میخواستن بی دلیل شما رو از باباتون...منظورم همون عشقتونه...جدا کنن همین کارو میکردید...

شنبه...اولین روز تویه یه هفته...هفته یعنی هفت روز باید بگذره تا اندازه یک ثانیه به لحظه رسیدن به باباییم نزدیکتر بشم...

شب قبل و قبل تر کلی دعوا داشتیم...

و امروز مامان باباییه خوشجلم قرار بود با مامانم حرف بزنه...اونا با هم حرف میزنن و من تک تک حرفاشون رو واسه بابایی میفرستم...گوشی تلفن بر روی میز گذاشته شد...یعنی پایان تماس...خب آخرش؟!...نه...

پدر با عصبانیت از خواب بیدار میشه...کلی دعوا شروع میشه...یه نوازش محکم توی صورتت احساس میشه و تویی که تا حالا بغضت رو توی گلو نگه داشتی و همش به یاد لیمو ترش بودی تا دهنت پر از آب بشه و بتونی بغضتو فرو بدی بی اختیار اشک میریزی...یعنی بغضت ترکید؟؟...نه...سرت رو محکم میچسبونی به بالشت و با صدایی خفته در گلو هق هق گریه میکنی...گریه...گریه...گریه...و الان تصمیمتو میگیری...میخوای بترسونیشون؟...یعنی اونا با این کار کوتاه میان؟؟...

واست فرقی نمیکنه اونا چی میگن...فقط میخوای ثابت کنی نمیتونی از بابات جدا بشی...

وای...چه قیافه ترسناکی داره!...خوابیده بهتره...کمتر خودشو میبینی...آخ سوخت...دست یخ میکنه...یخه یخ...این کم بود...دوباره...همونجا را دوباره میکشی...آخخ...اینبار احساس میکنی استخوانهای بدنت دارن میترکن...وای درد داشت...یه نفس عمیق میکشی و با خیال راحت میخندی...به کاری که کردی...لباست کهه هیچی...کل روتختیت هم پر خون میشه...اول به باباییت خبر میدی و بعد اول اسمش رو با همون خونای خوشکل رو دستت مینویسی و بهش خیره میشی....صدای گوشیت هوشیارت میکنه...یه فحش میدی و میگی آخه کی مزاحم خلوتم با خونهای آشفته آم شده که نمیزاره با خیال راحت بغضشون رو خالی کنن...گوشیتو جواب میدی...باباته...وای شرمنده میشی که قبلش فحش دادی...

بابامیپرسه و من میخندم...باورش نمیشه و بازم میپرسه...صداش لرزید...ترسید...اشک ریخت...دلم میخواست بهم بگه که دوسم داره...چندبارپشت سر هم تکرار کرد...من آروم میشم و اون گوشی رو قطع کرد...من هنوز گوشی تو دستمه...میخندم...اما همچنان گرمی اشک را بر گونه هایم و سردی خون را روی دستانم حس میکنم...

زنگ زده مامانم...اون اومد و دستم رو شست و بست...بابا دوباره به مامان زنگ زد...من هیچ حسی تو بدنم نیست...

فقط شنیدم که میگن باید ببرمیش بیمارستان...

من و مامان رفتیم...اما نذاشت باباییم بیاد...گفت اون طاقت نمیاره تورو اینجوری ببینه و حالش بد میشه ...گناه داره...هیچی احساس نمیکردم...همه جا بابایی رو میدیدم...بابایی تازه فهمیدم خیلی دوست دارم...

با دستی پانسمان شده با بخیه بر میگردی خونه...

دیگه تا فردا هیچی نمیفهمی..البته تا فردا چیزی نمونده...ساعت 2نیمه شبه...

فرداش بهتری و فقط با باباییت حرف میزنی...هنوز لب به غذا نزدی...به زور یه چیزی میریزن تو گلوت و میگن بخور تا نمیری...

الان دیگه بابات زنگ میزنه و میگه یه جوری بیا دم در...

یواش میری دم در...اول یه نگاه بهت میکنه...اشک تو چشماش جمع میشه...بعدش سرش رو میندازه پایین...دستش رو میگیری و میچسبونی به قلبت...بابایی از تو ماشین 2تا جعبه در میاره و میده دستت...میگه اینا مال توئه...بوسش میکنی...وای چقدر بهت انرژی میده...ازش تشکر میکنی و میای تو اتاقت...یواشکی...یه جفت کفش فانتزی و پاشنه بلند با یه شلوار لی از این جدیدا که خیلی خوشگله...وای زنگ میزنی به باباییت و یه عالمه قربون صدقه اش میری...البته دعواشم میکنی که اینا رو خریده...باباییم میگه صدفم قابل تورو نداره...واست خریدم تا بدونی هرجا برم به یادتم...آخه بابایی رفته بوده تا واسه خودش یه کت زمستونیه ناز بخره...از همونا که خودت بهش گفته بودی...

دوباره میای و میخوابی...

حالا سه شنبه...

یک ساعت وقت داری تا بری پیش باباییت...میری و اون فقط نگاهت میکنه...میگه اگه عزیز دلم نبودی...اگه تموم وجودم نبودی...اگه واست نمیمردم...چنان میزدم تو گوشت تا حالت بیاد سرجاش و دیگه از این دیوونه بازیا نکنی...

حالا یه ساعت طول میکشه تا دل ناراحت بابایی رو راضی کنی...کلی بوسش میکنی...حالا وقت برگشت...بابایی بهت میگه صدف نازم منو تو از هم جدا نمیشیم...پس دیگه از این کارا نکن...که دفعه بعد خودم میکشمت...میخندی...بازم بوسش میکنی و ازش خدافظی میکنی...

الانم فقط میتونی با یادش بخوابی...

خیلی از دردهام رو نگفتم...چون به باباییم...به عزیز دلم...به شوهرم قول دادم...که دیگه خاطرات بدم رو حتی بهش فکر نکنم...چه برسه بخوام بنویسم...

بابایی جونم...

گل خوشجلم...

عزیز دردونم...

مرد خودم...

از همه مهمتر شوهری جونم..دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

من و بابا...

سلام...

آخه چه سلامی...چه علیکی...

اینجام مثل خونمون میمونه...کسی منتظر من و نوشته هام نیست...

تو این مدت کسی نگفت : صدف چرا دیگه نمینویسی ؟!!...بگذریم...

من خوبم...باباییم خوبه...دیشب باهاش بیرون بودم...جاتون خالی...یه تیپ زدم بسیار بسیار زیبا...خودم ذوق میکردم وقتی توی آیینه خودم رو نگاه میکردم...

دیگه بابایی که میخواست منو بخوره...

از ساعت 5 تا 10 شب بیرون بودیم...

همه جا رفتیم...آخرش هم رفتیم جایی که ازش یه عالمه خاطره داشتیم...نشستیم چایی خوردیم...توجه داشته باشید که من تحت هیچ شرایطی چایی نمیخورم...اما اونجا که لب آب هست و هوا خیلی سرد بود واقعا چسبید...اون حرف میزد و من با چشمای خمارم فقط بهش نگاه میکردم...چشمام دیگه خسته شده بود...

توی این هفته دفعه سوم بود...شنبه صبح هم با اون حال خرابم رفتم پیشش...

آهان راستی باید از جمعه هفته گذشته واستون تعریف کنم...

امروز جمعه است و بابایی با دوستاش میخوان برن بیرون شهر...یه عالمه بهش سفارش کردم که مراقب خودش باشه...

شاعت 4بعداز ظهر حرکت کردن...قرار بود ساعت 10 و 11 شب برگرده ولی از شانس خوبه من که داشتم از نگرانی میمرم قرار شد ساعت 8 برگردن...

حالم خیلی بد بود...از خیلی خیلی بدتر...با وجود اینکه مهمان داشتیم ساعت 7.30 از خونه زدم بیرون...میخواستم تا بابام میرسه برم پیشش...

بابا دقیق سر ساعت 8 رسید و اومد پش من...الهی بمیرم واسش یه عالمه خسته شده بود...تا ساعت 9.30 پیشش بودم و داشتیم باهم حرف میزدیم...یعنی بیشتر دعوا بود...که الهی دستم بشکنه...محکم زدم تو صورتش...چون یه عالمه دعوام کرد...بعدشم یه عالمه به خودم فحش دادماااا...

وای وقتی رسیدم خونه...چشمتون روز بد نبینه...افتادم زیر دست این ستمگره(شوهر مامانم و پدر بنده)...تا جایی که میشد کتک خوردم...خیلی دلم گریه میخواست...اون داشت منو میزدااااا اما من داشتم بخاطر باباییم اشک میریختم...

دیگه از حال رفتم...فقط یهو چشمامو باز کردم و تا میتونستم استفراغ کردم(البته شرمنده که اینو عرض کردم)...وای خون....دوباره معدم خونریزی کرد...

اما به کسی چیزی نگفتم...ساعت حدودا 1 بود که بابایی هی زنگ میزد...منم نمیخواستم با اون حالم جواب بدم...دیگه مجبور شدم...بابایی یه عالمه گریه کرد که چرا این منو زده...دیگه آرومش کردم و بهش گفتم حالم خوبه و صبح میام پیشت...

وای چه چیزی بهش گفتم...اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم راه برم...

دیگه باهر جون کندنی بود ساعت 9.30 صبح رفتم پیشش....وای تا نیم ساعت فقط داشت بهم نگاه میکرد...آخه زیر چشمام و پشت چشمم لکه های خونی قرمز زده بود...ماله همون جریان دیشب بود....از ساعت 10 تا 12 فقط تو بغلش خوابیدم...جفتمون خوابمون برد...البته من فقط نیم ساعت خوابیدم اما اون خوابید...الهی فداش بشم...مثل عروسک خوابید...

دیگه ساعت 12 بیدار شد رفت ناهار گرفت و اومد خوردیم...جاتون خالی...ساعت 2 هم منو رسوند خونه...

دیگه باباییم رو ندیدم تا 3شنبه ...

از ساعت 5تا 7 رفتیم بیرون...دوباره خیلی خوش گذشت...کلی با مامانش خندیدیم...

و اما دیشب...که 5 شنبه باشه...که واستون تعریف کردم...

الانم من با کل خانواده قهر هستم و از دیشب تا حالا از اتاقم بیرون نرفتم...وای الانم دارم از گرسنگی میمیرم...

باباییم گفت ببخشید که باعث شدم با خانوادت قهر کنی و اینجوری بشه...بهش گفتم : عزیز دلم من فقط تورو میخوام...الانم خوشبخت ترین دختر روی زمینم...چون تورو دارمت...

نمیخوام تعریف کنم اما بخدا باباییم از خوبی هیچی کم نداره...وایییییییییییی بابایییییییییییییییییییییی عاشقتم...

من واقعا اگه باباییم رو نداشتم میمردم....

دوست دارم...

دوست دارم....

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم.....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

وایییییییییییییی خدا جون....

سلاااااااااااااام به همه...

اومدم یه خبر بدم که بقیه خوشحال بشن...

گفتم بقیه چون اصلا خودم خوشحال نشدم...

من دانشگاه قبول شدم...

نه...اصلا خوشحال نیستم...بخدا راست میگم...

چون اصلا قرار نبود ...

اما یه کوچولو خوشحالم...چون من و دوستم بهار...دوتایی...یه جا قبول شدیم....

یعنی من تنها نیستم....

اما یه بغض عجیبی کردم...

نمیدونم چرا....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستای گلم باید به اطلاعتون برسونم همونجور که گفتم من رشته ام حسابداریه...کنکور کاردانی پیوسته دادم و دانشگاه دولتی اصفهان قبول شدم...

همه میگن باید از خدات باشه...اما نیست... 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

حال من که خراب است...

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... بغض خفه ام کرده بود - آنقدر که هنوز نمودش روی گونه هایم می بارد-  یک نفر گفت بنویس و من گفتم: امشب نفس کشیدن هم سخت است .. خیلی سخت تا چه برسد به نوشتن! که اگر بخواهم خود بنویسم تاب خواندنش را کسی ندارد و اگر بخواهم نا خود بنویسم که بخوان هر چه دروغ است تا قلم من بیاساید!

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... نوشتم! نوشتم که هزار و یک بار مقصر شناخته شدم و هر هزار و یک بار حکمم خفه شدن بود در ملا عام!و هزار بارش را کسی حاکم بود و یک بارش را خودم...!

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار ... نوشته هایم را روی این دیوار می گذارم اما ساعتها بعد دیگر نیستند ... می روند ... خودشان تاب ایستادن ندارند و من هم!

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار که نوشتم : مرا ببخش! من تحمل قلبهای مهربان را ندارم که از سر مهربانی همگان آنجا نشسته اند!خداحافظ...

ساعت از دوازده شب هم گذشته بود انگار اما تا خود صبح بی خواب بی بهانه باریدم...!

ساعت از دوازده شب گذشته بود که تازه یادش افتاد کسی چشم براه اوست...تازه یادش آمد باید زنگی را پاسخ دهد...

ساعت از دوازده گذشت ... اوندید زجه هایم را در گوشه بیمارستان...او ندید در عین ناباوری از زبان چند پرستار و یک دکتر چه میشنیدم...او ندید...

اما من میدانستم...میدانستم اویی چون من در بیمارستان است...دیگر آنقدر بوده ایم با هم که لحظه لحظه های جدا را از هم خبر داشته باشیم...

اما او یادش رفته بود...نمیدانم...میدانست...نمیدانم...شاید هم میدانست و من خبر نداشتم...

در ذهنم بدنبال علت بودم...معلول را میدانستم...ندیدن من بود...اما علت...

صبح زنگ زد...حالش را پرسیدم اما باز مثل همیشه که نمیخواهد بگوید گرفته است گفت بدی نیستم...

گفتم اگه بدی نیستی پس چرا نمیگویی خوبم...خندیدو گفت باشه قبول تو برنده شدی...حالم نچندان مساعد است...

حال نوبت جویاشدن علت بود...پرسیدم و پاسخ نداد...هر بار یه بهانه...مکالمه تمام شد...چند ثانیه بعد پیامی آمد...

متن پیام: ( ببین خیلی دلم میخواد بهت بگم چی شدم اما میترسم درکم نکنی و ناراحت بشی...)

دوباره مکالمه...

صحبتها به دعوا کشید...اشک بر گونه ام جاری شد...

او حرفهایش تمام شد...و اما حرفهای من...شنیدو تازه فهمید چقدر اشتباه کرده...

همه چیز به خوبی تمام شد...البته به ظاهر...

حال من بد و حال او بدتر...

ساعت به ده نرسیده بود که من چشمانم را در اتاقی شبیه بیمارستان باز کردم...

بازم مثل همیشه...این معده ی من هم چه حوصله ای دارد که هرزگاهی دلش برای بیمارستان تنگ میشود و خود را میدهد دست چند پرستار و یک دکتر...

با رضایت خودم از بیمارستان اومدیم بطرف خونه...ساعت از دوازده گذشته بود...

اما او هنوز...

و حالا با هم قهر نیستیم اما هر دو از دست هم گله مندیم...خودم و باباییم رو میگم...

خدایا به حق همین شبای عزیزت مواظبش باش...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

برای چندتا دوست...

امروز يک بار اين صفحه رو نوشتم و پاک شد... يه دوستی که لطف می کنه و می آد وبلاگ منو می خونه؛ می گه: ((طفلی ..آدمهای عاشق کم حوصله هم هستن ديگه نمی تونن مثل آولش بنويسند...))

 اما من عاشق ساده و صادقی ام ...پس خيلی راحت می توانم بنويسم.. گرچه تمام حرفهای امروزم فغان از روزگاری بود که اينروز ها داره اذيتم می کنه اما ((اون دوستی)) که بايد بدونه.نمی دونه!.. خودش می داند ....نمی دانم!شايد هم نمی داند.. اما من می دانم .... می دانم که دلم می خواهد دستم را بگيرد و قلبم را حس کند .... اين روز ها که کوچهء تمام دوستانم به بن بست می رسد و هر راهی را می روم نا اميد تر بر می گردم ياد روز هايی می افتم که هر کدام مشکلی داشتند به کوچهء دوستی من آمدند و من ... نمی خواهم تعريف کنم اما اين روز ها خيلی دلم گرفته است روز گار خوب است.. دوست خوب است... انگار تنها دل ما دل نيست که هنوز چشم اميد به ياران رفته بسته است... به عظمت درگاه کبرياييش قسم نا شکری اش را نمی کنم... خدايی که هر گاه صدايش زدم؛ ردايش را يافتم... خدايی که هر گاه زحمتم را ديده؛ رحمتی بخشيده... مهربانی که می داند من به او يقين دارم... می داند که برای نجواهای کوچک ظهر های گرم تابستان گوشی ندارم تا بشنود . برای ريختن اشکهای روان و بی سر و سامانم ؛ شانه ای ندارم تا لحظه ای سر بگذارم... امروز صبح کسی ار بی کسی می ناليد .. به من گفت: تو حداقل چند تا دوست داری که... نگذاشتم حرفش را ادامه دهد فرياد زدم: من تنهام! من نه آنی ام که تو می بينی... شايد هزار نفر احوال مرا جويا شود و لی هيچ وقت هيچ کس .... می دانی ...نه! نمی خواهم بدانی... لحظه های بی پناهی ام را برای ان فرد امروز گفتم.. باورش برايش دشوار بود... گفتم. نمی دانم آفتاب در نيامده يا خورشيد در چشمهای من لانه می کند که من احساس می کنم چند روز گذشته... ((دلم گرفته از اين کوچه های بارانی چرا برای من امشب غزل نمی خوانی.... بيا ببين چقدر خسته ام؛ خسته تمام روز من و اين اتاق در بسته......)) خيلی خسته ام... راهی که می روم خسته ام نمی کند... صدايی نمی آيد... هر چه گوشم را بيشتر تيز می کنم کمتر صدايی می شنوم اميدی نيست به آنها که.... و امروز منم تنها در نيمه راه جادهای که آرام آرام استگاه هجدهم را هم رد می کند.... خيلی فکرم خسته است و خودم خسته تر... دلم می خواهد ساعت ها بنشينم لب دريا و.. دلم برای آرامش صاحب در يا تنگ است... با اينهمه موج و با اين همه تلاطم.. اما احساس می کنی در بطنش وجودی آرام و مهربان آرميده که تو را می نگرد و لبخند می زند... اشکهايم باز قطره قطره می آيند... نا شکری نيست... به خدا ناشکری نيست... اما خسته ام... خسته از فکری که ارامش ندارد و دلی که تند تند می تپد و تنی که بی پناه پا به پای راه و بيراهه هايی که من می گويم می آيد... دلم يک دوست می خواهد... کسی که چند ساعتی به حرفهايم گوش بسپارد... دلم ....... تنهايی را به همه چيز ترجيح می دهم... اما...اين روز ها نه.. اين روز ها بين اين همه آدمی که فکر می کردم ((دوست)) هستند؛ به بن بستی رسيدم که ملال انگيز است.. از اينکه عمرم را برای ادمهايی گذاشتم که حالا لحظه ای حتی حالم را نمی پرسند پريشانم... هرگز گرفتار اين حس پريشانی نشوی... اين روز ها از تمام دنيا يه پناه کوچک می خواهم و بس... بی پناهی هايم فشار زيادی برايم دارد.. عکسهای چند سال پيش را می بينم و قطرات اشک دونه دونه سر می خورند و می ريزند.. حسرت لحظه های سادگی و .... نا شکری نيست.... به عظمت درگاه کبرياييش قسم می خورم... نا شکری نيست.. من دگرگونم... پا به پای همه دل نگرانی های دوستانم آمدم... همهء آنهايی که تا عاشق می شدند من محرم رازشان بودم... هر مشکلی داشتند به من می گفتند... و من هميشه حداقل سنگ صبورشان بودم... اما امروز که محتاج انها هستم..نيستند و....و....و من .....گله ای ندارم..شايد روزگار چنين است و مردمان جديدش! من نه آنم که انتقام بگيرم و نه آنم که .... من صدفم همهء کسانی که مرا می شناسند می دانند که هرگز جواب بدی را با بدی نمی دهم... يا خوبی است و يا بی پاسخ می ماند... همه خوبند.. تنها اين دل؛ دل نيست.... تنها من ....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  | 

دعا کن...دعامیکنم

می نویسم برای تو ... که هنوز مهرت بر تمام مهربانی های دنیا می ارزد:

زندگی کوه ساخته بود از کاه .. و من و تو از کوه رشته کوه ها را پدید آورده بودیم ...

گاه کنار هم ... گاه روبروی هم ... گاه پیدا و گاه پنهان

نه تو دانسته ای مرا و نه من تو را!

تو برایم عشق می طلبی و من برای تو صبر

تو برایم عقل می طلبی و من برای تو دل

من عاشق نیستم و عاقل

و تو صبور نیستی و صاحب دل

من فنا شدم میان نا صبوری و بی دلی تو

و تو محو هزار سنگ رشته کوه من

....

هنوز با همیم ... هر چند فرسخها دور

دلم برای آغوش امنیتت تنگ است

آغوش فهیمت که تمام هفده سالگی مرا می فهمید

....

دعا کن اینقدر عقل داشته باشم که تمام روزهای آینده را ببینم .. نه گذشته را!

دعا کن کسی چراغ های گذشته را خاموش کند!

دعا کن بشوم همان هفده سالهء دل خوش و تو اشک شور لحظه ها با پرترهء لبخند در هیاهوی دعای حاجت!

دعا کن دوباره دست هم را بگیریم برای ساختن روزهایی که شبهایش را با تپش قلب و اضطراب گذراندم

دعا کن دوباره بروم در کوچه های امنیت گریه کنم تا به روی تو بخندم

دعا می کنم روزهایت روشن باشد و شبهایت روشن تر

زیرا من به دعا معتقدم! و تو نیز شاید حتما!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط صدف بابا  |