درد دل صدف
به نام اویی که چون تورا دارد...
امروز مینویسم از زبان قاصدکی رها...
درون باغی از زیبایی قاصدکی متولد شد که آرزوهای زیادی داشت...وامید داشت روزی به همه ی آرزوهایش برسد...قاصدک عاشق ساقه اش بود...چون هرچه ساقه اش بزرگتر میشد قاصدک هم با اوج بیشتری میرسید...واما امروز...دستی قاصدک را از ساقه اش جدا کرد...قاصدک در میان ناباوری دست در دست باد داد و به اوج آسمانها میرفت...خود قاصدک نمیدانست کجا میرود...در میان راه قاصدک به شیشه مینی بوسی خورد و بر زمین افتاد اما با کمک نسیم باد از زمین لند شد و دوباره به راهش ادامه داد...اما دوباره به دیواری خورد و بر زمین افتاد...این بار هم عزمش را جزم کرد و دوباره با کمک نسیم از زمین بلند شد...تا جایی ادامه داد که نمیدانست به آن کجا میگویند...قاصدک سید به دخترکی که اشک از گوشه چشمانش میچکید اما انگار خود متوجه نبود...
قاصدک چندین بار او را صدا زد...
-آهای دختر...آهااااااااااااااای با توأم...
اما هیچ جوابی نمیشنید...قاصدک تصمیم کرد به روح دخترک نفوذ کند و بفهمد که چه اتفاقی برای او افتاده است...که ناگهان بغض خفته در گلوی دخترک ترک خورد و آهی از اعماق دلش بیرون داد...و این بار دخترک بدون این که قاصدکی سوالی بپرسد چنین پاسخ داد :
-"صدفی بودم با مرواریدی زیبا برای بابام...اما شاید یک اتفاق باعث شد تا دیگر برایش زیبایی نداشته باشم...فقط بخاطر یک پیامک اشتباه...
شاید چند ثانیه بیشتر نشد که مرا از آغوش گرمش جدا کرد و در میان ناباوری از او جدا شدم...او رفت و من ماندم در گوشه ای از خیابان...نمیدانستم الان باید کجا بروم...اما میدانستم که به تکیه گاهه همیشگیم که گوشه ای از اتاقم است نیاز دارم...به راه افتادم...نه چیزی میشنیدم...نه میدیدم...فقط برای چند ثانیه صدای بوق مینی بوسی را شنیدم ...بعد از اینکه به من خورد من بر زمین نقش بستم...لحظه ای چشمانم را بستم به امید اینکه مرده باشم...اما دست کسی را روی بازوانم احساس کردم...چشم گشودم و دیدم 2دختر و یک مرد بالاس سرم هستند...به کمک دختر از زمین بلند شدم...فقط توانستم بگویم حالم خوب است...شرمنده...و به راهم ادامه دادم...دیگر نماندم تا سرزنش های راننده را بشنوم...به راه ادامه میدادم...اما در دنیایی دیگر قدم بر میداشتم...به خانه رسیدم و بدون توجه به مرد همسایه که روبه روی من ایستاده کلید درون قفل انداختم که او مرا خجالت زده کرد و گفت خسته نباشید...که تازه یادم آمد سلام نکردم...به زور آب دهان فرو دادم و سلامی کوتاه کردم و وارد شدم...پله ها را یکی یکی پشت سر میگذاشتم اما انگار هر پله چند دقیقه ای وقتم را میگرفت...بالاخره به اتاقم پناه بردم و خودرا در آغوش تخت رها کردم...منتظر او بودم...بالاخره زنگ زد...کلی با هم حرف زدیم...به او گفتم که دگر دوستش ندارم و نمیخواهم که ببینمش...اولش میگفت باشه و فلان و بمان اما بعد گفت باشه عزیزم همه چز تموم شد...حالا این او بود که جدی حرف میزد...صدای دور موتور ماشینش را میشنیدم که با چه سرعتی میرود...برایش اشک ریختم و التماسش را کردم که ماشین را از حرکت نگه دارد...این کار را کرد و گفت خب آخرین حرفت؟...
گفتم:پدر و مادر وقتی بچه ای به دنیا می آورند دگر نمیتوانند آنرا به خدا پس دهند و بگوین دگر بچه نمیخواهیم...این بچه به امید آغوش خانواده به دنیا می آید...تو هم وقتی به من گفتی نی نی و خودت شدی باباییم بهم قول دادی همیشه کنارم بمونی...پس چرا؟
اشک های زیادی ریختم و التماسش را کردم...و بالاخره صدای شکسته شدن غرورم را شنیدم...تا او دلش رحم آمد و مرا بخشید...و حالا دارم غصه میخورم که چرا هرچی بد بختی است باید برای من باشد؟..."
دخترک نگاهی به قاصدک انداخت...اما قاصدک ار فرط ناراحتی و اشکی که ریخته بود پرپر شده و از دنیا رفته بود...دوباره دخترک که صدف نامی بود آهی کشید و گفت هیچکس تحمل غصه های مرا ندارد...


